بسم الله الرحمن الرحیم
مرگ = زندگی واقعی
مولانا : تناسب زندگی جنینی با زندگی دنیایی
دکتر علی شریعتی : هجرت آغاز شده است
استاد مطهری : وجود عطش ، دلیل وجود آب
علامه محمد تقی جعفری : تفکر درباره مرگ و اصالت آدمی
ابن سینا : مفارقت روح از بدن
در واقع زندگی واقعی ، پس از مرگ شروع می شود
مرگ یعنی : از حالتی به حالت دیگر تبدیل شدن
در واقع ، اصل زندگی شروع می شود
و خوشا به حال کسانی که در این آمدن و رفتن ها
به تجلی برسد .
حضرت علی (ع) می فرمایند :
آنگونه کار کن که انگار تا ابد زنده خواهی ماند
و آنگونه زندگی کن که انگار الآن خواهی مرد
نوشته شده توسط من در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 2:46 موضوع | لینک ثابت
|
|
| ||
|
|
| ||
|
|
| ||
|
|
|
| |
|
|
مژده بده ، مژده بده ، يار پسنديد مرا سايه او گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم ، گريه خنديده منم يار پسنديده منم ، يار پسنديد مرا کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آريد نماز کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده من آينه در آينه شد : ديدمش و ديد مرا آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او تاب نظر خواه و ببين کاينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک گوهری خوب نظر آمد و سنجيد مرا نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند رشک سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا
هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتو بی پيرهنم ، جان رها کرده تنم |
| |
|
|
|
|
|
( سایه )
نوشته شده توسط من در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت
ای غریب آشنا
امید ره ماندگان
درمان دردمندان
یا امام رضا
کبوترای حرم دسته دسته می آیند
سالروزمیلادخجسته
هشتمین امام شیعیان
حضرت علی ابن موسی
الرضا
(ع)
مبارک باد
نوشته شده توسط من در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 6:49 موضوع | لینک ثابت
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
با سلام خدمت دوستانی که برایم نظر گذاشته اند
با شرمندگی باید به عرض برسانم که این شعر ،
فال بنده بوده است
که در مجله موفقیت این ماه به چاپ رسیده است
که در این پست گنجانده ام .
قبلا از همه دوستان که نظر لطف
داشته اند ، تشکر می کنم .
نوشته شده توسط من در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 6:3 موضوع | لینک ثابت
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی, نه غمگساری
نه بــــه انتـــــــظار یـــــــاری, نه ز یـــــــــار انتظاری
غـــــــــــــم اگر به کوه گویـــــــم بگریــــــــزد و بریزد
که دگــــــــــر بدین گرانی نتـــــــــوان کشیــد باری
چه چـــــــــــــراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستــــــارهای است باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین زکــــار مانـــدی
چه هنــــــــر به کار بنــــــدم که نمانـــد وقت کاری
نرسیـــــد آن که ماهـــــی به تو پرتـــوی رســــاند
دل آبگینـــــــــه بشکن که نمــــــــاند جز غبــــاری
همه عمــــــــــر چشم بودم که مگر گلی بخنــدد
دگر ای امیـــــــد خون شو که فـــــــــرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکشتـهست
تو بکش که تــــا نیفتــــد دگــــــرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخـــورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمــــر بر مــــزاری
چو به زندگان نبخشــــی تو گنــــــــاه زندگــــانی
بگذار تا بمیـــــــــرد به بر تــــــــــو زنـــــــــده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره ســـــــر برآرم
منــــم آن درخت پیری که نداشت بــــرگ و باری
به غروب این بیابـــــــــان بنشین غـــــریب و تنها
بنگر وفـای یــــــــــاران که رهــــــــــا کنند یاری...
ه - الف - سایه
نوشته شده توسط من در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 2:21 موضوع | لینک ثابت
کوچک که بوديم :
چه دل های بزرگی داشتيم . . .
اکنون که بزرگيم ، چه دلتنگيم .
کاش همان کودکی بوديم که ،
حرفهايش را از نگاهش می شد خواند . . .
اما اکنون :
اگر فرياد هم بزنيم کسی نمي فهمد !
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم .
*** سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست ***
دنيا را ببين...بچه بوديم
از آسمان باران می آمد ،
بزرگ شده ايم ، از چشمهايمان می آيد!!
بچه که بوديم :
دل دردها را به هزار ناله می گفتيم ...
" همه می فهميدند "
بزرگ شده ايم
درد دل را به صد زبان می گوييم ...
" هيچ كس نمي فهمه "
نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 4:27 موضوع | لینک ثابت
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
نوشته شده توسط من در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت
یکی بود که از خندیدنش شاد می شدم
فکر می کردم ، نهایت محبتم را نثارش میکنم
فکر می کردم ،پشتیبانشم
فکر می کردم ، مراقبشم
دوستش داشتم و دارم
براش آرزوی خوشبختی دارم
واقعی ، از ته قلبم ، با همه وجودم
امــــا ... و بــــــاز هم امـــــا...
دوباره نا مهربونی دیدم ، مگه من ازش توقعی
داشتم یا که چیزی یا کاری خواستم
چــــــرا ؟ چرا چنین می کنه ؟
شنیدید : از ماست که بر ماست
چقدر سخته باور کردن نامهربونی
چقدر سخته دل کندن
ای کاش قصه ها اینجوری شروع می شد :
یکی بود اون یکی هم بود
یا اینکه بهترش اینه : همه بودن
نوشته شده توسط من در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 6:25 موضوع | لینک ثابت
دعا در اسلام صرف نظر از جنبه عرفاني داراي پديدة غرور
و خودبيني ناشي از خشونت روح و كوتاهي انديشه است
كارل مي گويد : اساس دعا مبتني است بر دو اصل فقر و عشق
يا نيايشگر كسي است كه از خدا مي خواهد قرضش ادا شود ،
بيمارش شفا يابد ، مسافرش از سفر به سلامت برگردد و يا
هنگام ترفيع رتبه ها اشتباهأ دو رتبه يك جا براي او صادر شود!
اين گونه دعاها بيشتر در ميان انسان هاي دست دوم معمول است
و يا نيايشگر انسان ممتاز و زبده اي است كه خدا را عاشقانه
مي پرستد ، از گفتگوي با او، از ايستادن در برابر او، لذت مي برد .
نوع اول تقريبأ به عامة مردم اختصاص دارد و نوع دوم يك طريقة
خاص عرفاني است .
خداي اسلام تنها پدر مهربان و معشوق نرم و رام انسان نيست ،
او در عين حال داراي جبروت ، قهر و خشم است
جنبه اجتماعي و حتي سياسي نيز مي باشد
انديشه هاي بزرگ ، نيازهاي بزرگتر و دردناكتري دارند
عالي ترين نمونة اين گونه نيايش را در سخنان علي ع
با خداي اسلام ميتوان يافت و با اين مقياس است كه ترسها
و از هوش رفتن هاي او را مي توان بهتر فهميد.
( تابستان 1338 – پاريس – علي شريعتي )
من خداوند را از مهربانیش می شناسم
یا ارحم الراحمین
- از صحيفة سجاديه :
خدايا مرا از غير خود بي نياز ساز و روزيت را
بر من بگستر و به نگاه كردن به حسرت در مال و
منال و جاه و جلال توانگرانم دچار مكن و عزيزم
مگردان و گرفتار كبرم مساز و بر بندگي خود را
ممكن و عبادتم را به سبب خودپسندي تباه منما و
خير را براي مردم به دستم روا كن،
و كار نيكم را به منّت نهادن باطل مگردان
و اخلاق عاليه را به من مرحمت فرماي ،
و مرا از تفاخر و مباهات نگاه دار
- پس هر زماني كه بيم آن رود كه مزرع عمرم
چراگاه شيطان گردد پيش از آن كه شدت غضبت
به سوي من شتابد يا خشمت بر من مستحكم گردد ،
مرا به سوي خود فراگير
مرا به زيور صالحان بياراي …
و مرا در همگي اين صفات به خلعت زيبای
پرهيزگاران بپوش
مرا توفيق ده تا با آن كس كه با من غش و دغلي كند
به نصيحت و اخلاق راهنما شوم .
نوشته شده توسط من در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 5:52 موضوع | لینک ثابت
-
هراس من از مرگ نيست ،
هراسم از بيهوده زيستن است
خدايا ،
چگونه زيستن را تو به من بياموز ،
چگونه مردن را خود خواهم آموخت .
نوشته شده توسط من در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 10:35 موضوع | لینک ثابت
اولین روزی که رفتم مدرسه را یادم نمیاد
اما همیشه اول مهر برام یه حس عجیبیه
به حدی هیجان دارم که انگار خودم می خوام
برم مدرسه . اگه دوباره بچه های دوران مدرسه
را می دیدم باهاشون یه قرار می گذاشتم :
هر سال اول مهر، پارک .... یا رستوران ...
درست مثل یه فیلم !
الآن به بچه هام میگم :
" همیشه قدر این دوستی هاتونو بدونین "
نوشته شده توسط من در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 4:43 موضوع | لینک ثابت
قاصدک عید فطر
قاصدک را ديدم
خبری بر دل داشت
گفتم از بام که برخواسته ای
گفت از بام عزيزی که تو بر دل داری
گفتم او را ديدی ؟
يا که او ديد تو را ؟
گفت آری ديدم
دلش از آينه ها روشن تر
رخش از ماه فروزانتر بود
زير لب درس وفاداری داشت
قدمش تخم محبت می کاشت
گفتم ای قاصدک کوچک من
" خوش خبر آوردی "
آن عزيزی که تو او را ديدی
ز من او هیچ نگفت ؟
گفت چرا..
زير لب زمزمه می کرد خدا يارش باد
در همه حال نگه دارش باد
گفتم ای قاصدک کوچک من
چه خبر می بری از ما براو
گفت مرا ؟
خبر دلشده ای ، شيفته ای ، سوخته ای
قاصدک را که وجودش همه از من شده بود
من دمی بوسيدم ، بوئيدم
به خدايش دادم
گفتمش بار دگر چون رفتی خبر از ما بردی
تو بگو ای مه من
که خدايارت باد
ودگر هيچ مگو
قاصدک را با اشک به فضايش دادم
او که ميرفت از آن بالا گفت
به خدا می گویم
نوشته شده توسط من در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 4:43 موضوع | لینک ثابت
دوستان
امشب آرزوهای خود را
بر بال فرشته ها بگذار
و تا رسیدن به خدا دعا کن ،
صدای اجابت که به گوش ات رسید
ما را فراموش نکن
نوشته شده توسط من در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 3:49 موضوع | لینک ثابت
هر کس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا ، دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
من در عجبم دوست چرا می شکند ...
نوشته شده توسط من در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت
این چه حکمی است که در عالم خاک
می دهند و نمی بینند ماجرا!
چه گویم با سکوت،
که سردی آن گرفته دور من را
چه کنم ، که دیگر یارایی نیست
قدرت تن خسته من را
![]()
هر جا نگرم رشته الطاف الهی است
هر کجا روم آیینه صافی است
من دردی کش خسته و از پا نشسته
سر در پی یار و یار گریزان ز نگاه من رسته
من در طلب و عشوه او بیش
نیست یارایی مرا با پر بسته
حکم قدر از عالم بالا بجویید
تا پرده ای دیگر بگشایند
حکم ازلی نیست در پرده عشاق
هر پرده ، دری نو بگشایند
ن.م
نوشته شده توسط من در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 2:25 موضوع | لینک ثابت
هر سال میگن دریغ از پارسال !!!
هر روز بهتر از دیروز !!!
بر سر دو راهی ؟
کدومشونو باور کنم !؟!
این هم شد یک جورایی همون
همون این و آن خودمان
نوشته شده توسط من در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 7:30 موضوع | لینک ثابت
بانو :
در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛
«دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس،
شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.
دامادم :
به من «وروره جادو» مي گويد.
حاج آقا :
مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.
من «مادر فولادزره» هستم،
وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.
مادرم:
مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم
قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.
من«مرحومه مغفوره» هستم،
وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً
هيچ خوابي نمي بينم.
من «والده مکرمه» هستم،
وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني
بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم،
وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم-
آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر
به چاپ مي رساند.
من «زوجه» هستم،
وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز
به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر
شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد..
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي
شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران
رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم،
وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان
را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم،
وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستم
و شوهرم مرا از پيادهرو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم،
وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند
از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
. من «بي بي» هستم،
وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم
و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم،
وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.
من «مادر» هستم،
وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روزی که به يک
مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم،
وقتي مرد هم سايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن
ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم،
وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم،
وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم
مي کنم و وقتی که نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد
من مادربزرگش هستم...
به آنها مي گويد ، من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم،
وقتي شوهرم دست پختم را می پسندد و کمربندش را روي
شکم برآمده اش جابه جا مي کند.
( بر گرفته از وبلاگ مادرم :
http://nina62.blogfa.com/ پاکت نامه )
نوشته شده توسط من در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 6:35 موضوع | لینک ثابت
بانو (زن)
وقتی خدا زن را آفرید،
او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد.
یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد:
چرا اینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟
خداوند فرمود:“آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش
می خواهم در او بکار ببرم اطلاع دارید؟
او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک،
با بیش از دویست قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی.
او آنها را باید برای تولید انواع غذاها بکار ببرد، او باید قادر
باشد چند کودک را همزمان در بغل بگیرد، آغوشش را برای
التیام بخشیدن به هر چیزی از یک زانوی زخمی گرفته
تا یک قلب شکسته بگشاید. او باید تمام اینکارها را
با دو دست خود انجام بدهد .
فرشته تحت تأثیر قرار گرفت.
آیا این یک مدل استاندارد است؟
”اینهمه کار برای یک روز ... تا فردا صبر کن
و آنوقت او را کامل کن
خدا فرمود: اینکار را نخواهم کرد و خیلی زود
این موجود را که محبوب دلم است، کامل
خواهم کرد.
وقتی که ناخوش است، از خودش مراقبت می کند ،
او می تواند 18 ساعت در روز کار کند.
فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد
”اما ای خدا، او را بسیار لطیف آفریدی.“
خداوند فرمود: بله او لطیف است، اما او را قوی نیز ساخته ام.
نمی توانی تصور کنی
که او چه سختیهایی را می تواند تحمل کند
و بر آن فائق شود.
فرشته پرسید آیا او می تواند فکر کند؟
خداوند پاسخ داد: نه تنها می تواند فکر کند، بلکه می تواند
استدلال و بحث کند
فرشته گونه های زن را لمس کرد.
خدایا، بنظر می رسد این موجود چکه می کند!
شما مسئولیت بسیار زیادی بر دوش
او گذاشته ای.“
او چکه نمی کند.... این اشک است“
خداوند گفته فرشته را اصلاح کرد.
فرشته پرسید ”این اشک به چه کار می آید؟
و خداوند فرمود:
”اشکها وسیله او برای بیان غم هاو تردیدهایش،
عشق اش و تنهایی اش، تحمل
رنجها و غرور اش است.“
این گفته فرشته را بسیار تحت تأثیر قرار داد و گفت :
”خدایا تو نابغه ای. تو فکر همه
چیز را کرده ای. زن واقعا موجود شگفت انگیزی است.“
آری او واقعاًشگفت انگیز است!
زن تواناییهایی دارد که مرد را شگفت زده می کند. او
مشکلات را پشت سر می گذارد
و مسئولیتهای سنگین را بر دوش می کشد
او شادی، عشق و اندیشه را با هم دارد.
او می خندد هنگامی که احساس غمگینی دارد ،
او آواز می خواند وقتی احساسی شبیه گریه کردن دارد،
وقتی که خوشحال است
گریه می کند و وقتی که ترسیده است می خندد.
او برای آنچه اعتقاد دارد مبارزه می کند
و علیه بی عدالتی می ایستد
وقتی که راه حل بهتری بیابد، برای جواب دادن
از کلمه ”نه“ استفاده نمی کند. او
خودش را وقف پیشرفت خانواده اش می کند.
او دوست پریشان حالش را نزد پزشک
می برد.
عشق او مطلق و بدو ن قید و شرط است.
وقتی فرزندانش موفق می شوند گریه می کند.
و از اینکه دوستانش روزگار خوشی
دارند خوشحال می شود.
او از شنیدن خبر تولد و عروسی شاد می شود.
وقتی دوستان و نزدیکان او فوت می کنند دلش می شکند.
ولی او برای فائق آمدن بر زندگی نیرو می گیرد.
او می داند که یک بوسه و یک آغوش می تواند یک دل شکسته
را التیام بخشد
او فقط یک اشکال دارد ،
فراموش می کند که : چه ارزشی دارد!!!
نوشته شده توسط من در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 7:32 موضوع | لینک ثابت
رمضان ماه مهربانی و دوستی و نزدیکی دلها
میانبری برای رسیدن
چقدر زیباست این سنت ها و چه باشکوه است
این دور هم بودن ها و صله رحم کردن ها
خدایا : همه مردم دنیا را با هم خوب و مهربان گردان
خدایا : فیض ماه مبارک رمضان را به همه مردم دنیا برسان
خدایا : دوستی ها را ، از هر آیین و مسلک و در
هر جای دنیا بیشتر و نزدیکتر و صمیمی تر گردان
وقتی مردم ادیان دیگر این سنت حسنه ما را می بینند
براشون چقدر قشنگ و زیبا تر می شه دین اسلام و سنت هاش
به قول همسرم : رمضان ماه بازگشت به خویشتن است ،
یازده ماه سال ما تحت تاثیر ریز دانه ها هستیم و این
ماه مبارک است که ما ریزدانه ها را تحت تاثیر خود می گیریم.
ماهی است که از نخوردن لذت می بریم .
نه فقط دل ، بلکه زبان ، چشم ، گوش ، دست ، پا
و فکرمون را روزه دار کنیم یعنی در واقع ،
هفت حس دنیوی را کنترل کنیم تا حواس معنوی را بیدار کنیم.
حق بین، حق شنو ، حق گو ، رهرو حق ، کار خیر ،
دلداده ، نیکو فکر شویم ،عاشق شویم و
عاشق زندگی کنیم .
پروانـــــــــــــه وار ، عاشق
رمضان ماه میهمانی خدا
روزه داران سنت ها را حفظ کنیم
قدیما یعنی حدود 40 سال پیش ، اولین روز ماه رمضان
همه منزل مادر بزرگم جمع می شدیم
دوست آشنا فامیل همه می دانستند که اولین روز
ماه رمضان، منزل آقای ... افطاری است.
سفره زمینی : آب جوش ، چای شیرین ، نان روغنی ، آش ، شامی لپه
و ...
چه با صفا بود ... روحشان شاد
و حالا منزل مادر همسرم ، 19 رمضان با اینکه دو سال است که
به ملکوت
اعلا پیوسته( روحش شاد )
اما حاج آقا ، این رسم را
زنده نگه داشته است .
آنجا هم سفره روی زمین پهن می شود و کوچک و بزرگ دور سفره
می نشینیم و مثل هر سال :
دعا و بعد آب جوش ، چای شیرین ، کتلت ، آش و ...
و به ترتیب هر شب منزل یکی از اقوام ، دوستان ، آشنایان ...
چه زیباست این سنت ها
و این آیین اسلام
نوشته شده توسط من در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 7:37 موضوع | لینک ثابت
تا بهشت ودوزخت در ره بود
جان تو زین راز کی آگه بود
چون ازین هر دو برون آیی تمام
صبح این دولت برونت آید ز شام
گلشن جنت نه این اصحاب راست
زانک علیَون ذوی الالباب راست
تو چو مردان این بدین ده ،آن بدان
در گذر ، نه دل بدین ده ، نه بدان
چون ز هر دو درگذشتی فرد ، تو
گر زنی باشی تو باشی مـرد ، تو
(عطار نیشابوری)
نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 7:26 موضوع | لینک ثابت
دل مغزحقیقت است و تن پوست ببین
در کسوت روح ، صورت دوست ببین
هرچیز که از آن نشان هستی دارد
یا سایه نور است ، یا اوست ببین
نوشته شده توسط من در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 16:28 موضوع | لینک ثابت
کتاب عشق در
ورای دست است
نه دست هر
کوته پسند است
نوشته شده توسط من در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 22:55 موضوع | لینک ثابت
ای عاشقان
ای عاشقان
منتظران
نیمه شعبان آمده
تا دلهای تاریک را
روشن کند ، در این جمعــه زیبا
عیـــدتــــــــــان مبــــــــــــارک
دوست داشتم امشب را
به دیدنت می آمدم
نوشته شده توسط من در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 5:43 موضوع | لینک ثابت
بستی تو پای خویشتن
هم به دست خویشتن
باز کن
کمال اینست و بس . . .
نوشته شده توسط من در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 5:22 موضوع | لینک ثابت
شهریارا با خدا کن آشتی
گر چه جای آشتی نگذاشتی
نوشته شده توسط من در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 5:51 موضوع | لینک ثابت
زاهد که درم گرفت و دینار
رو زاهــد دیگری بدست آر
نـان از برای کنـج عبادت گرفته اند
صاحبدلان ، نه کنج عبادت برای نان
نوشته شده توسط من در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 2:37 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

افرین جان افرین پاک را
انکه جان بخشید وایمان خاک را
فهرست اصلی
دوستان
دانلود کتاب
خودکار سیاه
فلسفه و حکمت
!!!
!!!
مراقبه های اوشو
سکوت شب
دانشگاههای جهان
حقوق آن لاین
پاكت نامه
دبيرستان ومركز پيش دانشگاهي دخترانه سپهر
سفره مهرباني
كوچ خانم ايزدي
جام الست ******
سارا پارسي
بيا تابرويم.......... ايرانگردي خانم منفرد زاده
چند قدم نزديكتر به خدا
اوايي در غربت*
اقاي عطا الله مهاجراني (مكتوب)
نرگسي
خانم mahbobeh
جایی برای با هم بودن
اپلود عکس
لینکدونی
رویا
پرستوی مهاجر
در جست و جوی حقیقت
مطبخ رویا
حرفهای یک دل
سیب زمینی طلایی
خوابهای نقره ای
ساغر
رویای گمشده
دنیای زنان
آمــــــو
دنیای ماورا
دنیای فیزیک
خلوت ،خلد ، خلوت
دکتر الهی قمشه ای
نغمه های غریبانه
قرآن
اشراق
پائولوکوئیلو
نشانه
فلسفه ذهن
هرم تغذیه
::....::....::
پیوندهای روزانه
!
آکادمی آرایشگران
کتاب اول
اداری
ثبت شرکت و...
یاهو
رویا
بلاگ فا
دبیرستان سپهر معرفت
پاکت نامه
چشمه نور
اشعه آفتاب
خانم محبوبه
صبح امروز
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY